بختك زده بود، روي همه نگاهش،اندامهايش و حتي ستون فقراتش.
شببيه پيچك هاي ديوار روبرو، شبيه هوايي كه تنفس مي كرد، همين قاصدك هاي متراكم پيرامون.
احساسش نمي كرد، نمي دانستش، هيچ،هيچ.
همه مي گفتند كه همين ملالهاي موسمي بود كه بالاخره از پاي درآوردش.
نمي دانست، نمي دانست، هيچكس نمي دانست كه چه بود،حتي خودش و بعد... آنروزهايي كه مرگ به سراغش آمد،"شكفت" مي گفتند كه شبيه چترهاي باران خورده شده، من كه هنوز باورم نمي شود.
آنروزها،آنروزها، ....
چه اهميتي دارد، مرگ هميشه يكسان است، چيزي براي گفتن وجود ندارد.
چيزي براي اينكه به تو بگويم يا به خويشتن. تنها مرگ بود؛ همين.
همين مرگ،كه در لباس طاعون مي آمد يا سرطان يا هر چيز ديگر بي مانند، آه آنقدر غريب بود كه همه را بزرگ مي كرد، بزرگ.
انبساط لحظات؛ شايد اين آن چيزي بود كه به اسم مرگ رواج داشت و بعدها، يك روز كه باز هم مثل هميشه بود تارهاي عنكبوت را ديدم يا لايه هاي خاك رايا هوايي ساكن را كه حوالي مرگش پرسه مي زدند، حالا مرگش عادي شده بود.
اصلاً مرگ عادي شده بود، شكل عمومي يك رويداد بهنجار، يك پايان.
و همه، سازمانهاي اجتماعي، نشريات ادبي، موسسات دولتي و ديگر زوائد مرسوم برايش تعريف ارائه مي كردند، هستي مي بخشيدند و او را چون خود مي پذيرفتند-"مرثيه متداول"- ديگر اندوهي بر نمي انگيخت، اصلاً گرايش به گريستن نبود، مرده بود. بي هيچ لابه اي- مرثيه ها به حاشيه رفتند يا حتي متفاوت تر؛ اين مرثيه ها بودند كه متن شدند، سير شدند، راه و نيز هدف و بعد؛ اين مرگ بود كه جاي زندگي را گرفت؛
معابدي براي زندگي ساخته مي شد، ما، هر روز مي مرديم و اين مرگ بود كه بتدريج پايان مي يافت، ديگر هيچ چيز شكل سابق خود را نداشت و مرگ (زندگي سابق) لاي بوته ها بازي ميكرد، مغموم بود. جلال خود را از دست داده بود.
اما هر چيز به شكلي به پايان خود نزديكتر مي شد، چونان مرگ به زندگي.


كارم شده است كاشتن
كاشتن چسب هاي ديواري اي كه
روزي "باد آنها را با خود خواهد برد"
ريشه ها زمين را مي كاوند و هيچ نمي يابند
آنها خاك را مي بلعند و برگها آسمان را
آلاله ها
چكاوك هاي مرده
و سپيدارهاي بي سرانجام

در هزار توي تنم مي پيچد
اين درد
كه چون ماري زنگي بدورم پيچيده است
و از جام جانم مي نوشد
هستي اي را كه نيازمند آن است

اعتياد دارم به تو
به ديدن نگاهت
و حضورت افيوني است
تا مغز استخوان
در همه لحظات حضور داري
در تمامي ابعاد
و هستي تو بر من محاط است
جوانه دستهاي تو
در سلولهاي من تنيده است
و حجم من از تو لبريز است
هر روز تو را نفس مي كشم
و اعتياد فرو نمي نشيند
توالي لبهايت
سكوت خمارين من است
در دشتهاي بي انتها

اندام هاي تو
درسكوت
مشوش مي شوند
و مي گريند
فرياد بزن
و...
سكوت تو
در من
بارور مي شود
دوستت دارم
و هياهوي ديوارها
دراين ميانه
بي اهميت است

بكارت روزها را در مي نوردم
درانبوه سايه هاي منحوس
در تجمع آفتاب هاي بي حاصل
و كشتزار باير بي بر مي گريد
زاري خود را به چاله هاي خشك آب مي برد
و به سكوتي كه در درونم راكد گرديده
- معجزه اي است اينروزها
از شوره زار متعفن باران مي بارد
: اين را براي التيام من مي گويد
آسمان خشكيده!
و من با اميدي موحش
زباله هاي روح را بدور مي ريزم.

باغ سنگي
درختاني تناور دارد
كه از مفتول و درد و سنگ بارور مي شوند
و خشكيدن
تكامل موزوني است از فرسايش
كه در تمامي روزهايمان تنيده اند
آفتاب بي كرانه
ريشه ها را مي كاود
و وعده مي دهد سرزميني باير را
كه در مساحت ذهن مان سكني دارند
و رو به گسترش اند
زندگي شبيه بال زدن يك پروانه است كه با شيطنتي ظريف و زيبا و البته با فاصله اي كم در مقابل تو پرواز مي كند، و تو در حال جست و خيز براي رسيدن و دست يافتن به او هستي. پروانه علاقمند است كه با تو بازي كند و تو را بدنبال خودش بكشاند و در اين ميانه است كه هم تو و هم پروانه از بودن در كنار هم و بازي اي كه به آرامي در جريان است لذت مي بريد. اما در اين ميان گاهي برخي آدمها هستند كه آنقدر با شدت و حدت پروانه را دنبال مي كنند كه پروانه از نزديكي آنها فرار مي كند و به دورها مي رود. آنها پروانه و لذت بازي با او را از دست مي دهند. اما از طرف ديگر آدمهايي هستند كه شيوه دستيابي به پروانه را مي دانند و بالاخره پروانه را در دستهايشان لمس مي كنند. بيشتر اين افراد پروانه را، البته پس از گرفتن او در دستهاشان، به چهار ميخ مي كشند و خشك مي كنند و در قابي به اسارت هميشگي مي كشند. آنها پروانه را مصلوب مي كنند. و در ادامه فقط از ديدن پروانه در قاب انحصاري خودشان لذت مي برند اما برخي ديگه هستند كه از ابتدا فقط بدنبال نزديك شدن به پروانه اند، به همين دليل بخوبي مي آموزند كه چگونه مي توان بقدري به پروانه نزديك شد كه لمسش كرد و او را در دست گرفت. اما آنها بدنبال اسير كردن پروانه نيستند. آنها پس از اينكه در مقطعي لذت نزديكي به پروانه را حس كردند دوباره پروانه را رها مي كنند و به همان وضعيت بازي و جست و خيز بدنبال پروانه ادامه مي دهند. در همين وضعيت است كه اگر پروانه ميل به رفتن بكند آنها آن لذت را همچنان در درون خود حفظ خواهند كرد.
زندگي هميشه شبيه همين وضعيت است، گاهي به پروانه نزديك مي شويم و گاهي دور. و البته گاهي از دستش مي دهيم. هميشه روي مرز حركت مي كنيم. حسي بين داشتن و نداشتن. بين لذت عميق رسيدن و غم عميق از دست دادن آنچه كه دوستش داريم. و امتداد آن كه به پاياني بي انتها ختم مي شود. زندگي در همين جست و خيز در فراز و نشيب و در همين بازي بي سرانجام است كه زيبا مي شود و معني خودش را مي يابد. زندگي در همين خلاء فواصل، در همين تهي ماندگي در ميانه است كه رنگ مي يابد و در نوسان بودن و نبودن است كه عميق مي شود.
زندگي شبيه حس نياز به دستيابي يه يك پروانه است.
نقطه پايان را از هم اينك گذاشته ام. كه با نوشتن هر كلمه و هر جمله و با افزودن هر سطر در پيش از آن نقطه، به تعويق مي افتد، فاصله هاي پيشين آن كش مي آيد و پايان را به زمان و مكاني نامعلوم هدايت مي كند. بدينسان اين من هستم كه فاصله ها را مي سازم، به صورت و محتويشان شكل مي دهم و ميزان شان را تعيين مي كنم و در اين ميان همه چيز موثر مي شود، تمامي احساسات و عواطفم، غليانهاي روحي، خلاقيتها و ابتكارات، انديشه و عملم و مجموعه همه ضعفها و تواناييهايم. همه اجزا در پديد آوردن آن لحظه و رسيدن به نقطه پايان همراه من هستند.
گويي اين احساس را دارم كه آن نقطه شكل گرفته است، از پيش، مثلي است افلاطوني كه فرم خود را در واقعيت بازخواهد يافت. مي دانم كه نقطه پايان در انتظار من است.
مي دانم كه همه اشارات بايد گشوده شوند، بايد اشاره شود كه من كيستم؟ بايد دانسته شود كه ماهيت من، كه در قالبي استعاري و در اين نوشتار نمود نسلي است كه برخاسته و گامهايي لرزان را آغازيده است، چيست؟ و اين چيستي تنها پرسش از ماهيت من نيست بلكه پرسش از ماهيت كسي نيز هست كه اينگونه مرا برساخته تا چنين در برابرش قد علم كنم و من با جرات تمام اين را مي دانم كه مساله "ترس" است. "ترس"؛ اين آن واژه محدود و حقيري است كه ماهيت مغشوش من و دشمنم را آشكار مي سازد، اين آن پيله اي است مرا به شگفتي پروانه شدن رسانده، اين آن تنهايي عميقي است كه دشمنم را سالهاست و هر چه پيشتر، بيشتر در مسلخ رنج آور فرو برده است. و اين همان علت بنيادين بزرگي غول آساي دشمنم و رشد روز افزون اش است.
دشمن من - كه نامي از او نمي برم، كه نه يك تن بلكه تعدادي اند و برخي و شما نيز ميدانيد و البته به علت ترس! نمي توان نامي برد از ايشان!- خود از خمير مايه ترس جان يافته است، و اتساع وانبساطش هم، همه از ترس بوده است. از ترسي عظيم كه لابه لاي درونش خانه كرده و او اين ترس را در پنهان داشتني بي فرجام به اجزا وجود ما تزريق كرده است. دشمنم از ما مي ترسد، از عملش و آنچه برسر همه ما آورده است مي ترسد، از ضعفهاي درونيش مي ترسد، از ناكارامدي اش مي ترسد، از همه كساني كه از دشمنم بيشتر مي دانند و مي فهمند مي ترسد، از پوچي و توخالي بودنش مي ترسد، اصلاٌ اين اصلي روانشناختي است كه هر چه عقده ها و كمبودها دروني بيشتر و منابع ايجاد اعتماد به نفس رقيقتر، خودنمايي و خودبزرگ بيني بيشتر و البته براي نمودن اين بزرگي كاذب كه مبنايي ندارد و بي بنيان است و تهي و خلل پذير، و نيزالبته براي پنهان داشتن اين ترس و حقارت دروني چه چيز پوشاننده تر و مناسبتر جز خشونتي عريان كه به توحشي كور دامن مي زند و اولين و آخرين داشته اين دشمن حقير و زبون است كه هيچ ندارد جز فرو خورده خشمهايش كه در نمايشي مرگبارآشكار مي شوند. دشمن من شايسته ترحم است براي زندگاني چنين ننگ آور.
من در دستهاي دشمنم رشد و تكوين يافتم، او زايندگي و گسترش زندگي ام را در پيله اي از ترس گنجانده بود تا چيزي حقيرتر و زبون تر از خودش بشوم، آزاد و سربلند رشد نكنم تا در ذيل آفتاب اميد و آزادي قد برافرازم، بارها بلند مرتبه تر از او و شاداب تر و سترگ تر. حقارت همواره من آرزوي دشمنم بود تا ترس در من اطاعت را بيافريند و او را بزرگ سازد. و او به عظمتي كه نداشت و شايسته اش هم نبود برسد. دشمنم اميدهاي واهي بسيار داشت و پيله ترس سالها با من بود و البته سالهاست كه با من است.
پيله ترسم در حال گشوده شدن است. پاره پاره مي شود اين پيله و اين ترس و اين دشمن. دشمنم پيله من بود، ترس من بود و اينك در حال پروانه شدنم. هنوز تا نقطه پايان فاصله اي بسيار دارم اما پيله و ترس و دشمن به آرامي در حال پاره شدن اند. در حال افتادن است اين پوست تركيده پوسيده.
دشنه نگاهت را
هرروز
همه هستي ام
احساس مي كند
پاره پاره شده ام
و دست برنمي داري
برنمي داري دشنه ات را
از زخمهايم
و آواز رنجورشان
بيا، بازهم بيا
والتيام ببخش
با دشنه ات
زخمهايم را
با لبخندهاي زهرآلودت
و سخناني كه بوي درشت دروغ مي دهند
و من هيچ نخواهم كرد
جز پوزخندي مرگ آور
به شكوهي چنين كثيف
و حقارتي چنين متعفن
به" آنان كه قلب ندارند جز در نوك سر نيزه هاشان"(به گمانم ..پل الوار)
در حالي كه من اسير تعالي خويش شده ام و هر روز كه پيش مي رود بيشتر و بيشتر در رعشه هاي
بي دوام و بي امان "عشق-مرگ" غوطه مي خورم،
تو، لبريز از هجوم ديوارهاي درونت، مي تازي بر انسان
و روح سترگش را در پنجه هاي تاريكفامت مي فشاري.
لعنت بر تو
و لعنت بر من.
اين آسمان غمزده غرق ستاره هاست.
نوشتن در ابعاد دورادور تو را فراچنگ مي آورد، به قصد توست كه مي نويسم، كه تورا بازيابم. ديگر باره لرزشي نامانوس از گسترش نور، اينك اين تو هستي و همه هستي من كه با تو سخن مي گويد، به قصد التيام، در مدفني بي انتها.
دلتنگي واژه كوتاهي است، نارسا و كم عمق است، خاموش و محزون است، هيچ است در برابر فقدان تو. فقدان تو در اين لحظات ناميرا، در اين سايه روشن، در اين تاريكنگاري رو به زوال، در اميد سپيده دمي كه به تو ختم مي شود.
ناممكن است و اين تنها چيزي است كه از امكان آن اطمينان دارم. ناممكن؛ فاصله اي است كه بسط مي يابد و عشق را در تاخيري متكثر و رو به رشد همراهي مي كند. مي خواهم از چيزي سخن بگويم كه نمي شود، بايد سخناني را بگويم كه نمي توان، از رنجي بيآغازم كه بي پايان است، از اندوهي كه هر لحظه جان مي گيرد و از نو زنده مي شود. از همه چيزهايي كه هستند و نيستند، از اصالتها و تظاهرات دروغين و مرز ناممكن اين دو و از حقايق مبهم، از واقعيتهاي مرسوم، از حواشي، از روزهايي كه سپري مي شود، از اندوهي كه پابرجاست و از دلداگي همواره. از زندگي و سكوت جاري. بايد از عشق سخن بگويم و از لحظات ناپيدا.
و همه اينها مسير را معوج مي كنند، انحناهايي كه مكرر مي شوند و نقاط اصلي تماس را درون خود پنهان مي دارند، به نحوي زيركانه، به نحوي كه زندگي همواره در عطش سپري شود، به نحوي كه عشق براي همگان تجربه اي نامشهود شود كه مي گذرد چندان كه نداني چگونه و كي. به نحوي كه روزگار بگذرد و اعماق رودخانه روح در سكون و سكوت و ناپيدا باقي بماند.
در اينجا مي توان از همه چيز سخن گفت از همه روزهايي كه بر ما مي رود و از گذرگاههاي روزمره پرآبچاله منحوس، از رقص برگها در باد خزان و از ياد تو كه گرداگرد بادها در جريان است. در جريان درختها، جاده ها، سرپناه هاي خانوادگي، كودكان شاد و جست و خيزي پرشور براي هيچ.
دلتنگي خط افق است، امتداد مي يابد در طي روز و به شب وصل مي شود، دلتنگي تو، دلتنگي براي تو موازي است با همه اندوه بشري، با تمامي تجارب عاشقانه، اندوه فقدان ها و دوري ها، جدايي ها و گسستها، دلتنگي التيامي است بر غم تو و لحظاتي كه از ياد نمي روند.
همه چيز براي سخن گفتن ناقص است، همه چيز بدون حضور تو ناقص است، كمبودي اساسي دارد در درون خويش، ياراي توانائيم را ندارد، ناتوانم مي سازد اين نوشتن بي فرجام. و عشق به التيام خويش ادامه مي بخشد.
نيروي زوال ناپذيري است اين كشش عجيب كه سكني نمي يابد و هيچ اندوهي و هيچ جنوني او را كفايت نمي كند. ناممكن است و ناكافي همه چيز در برابرش و اين است راز همه ما كه به تعدد تاريخ تكرار شده ايم . و همه اينها را از نخستين روزها مي دانستم، و چنين است كه نكوهش هيچ است، پروانه اي است با بالهاي سرخ و سياه كه در دستانم مي ميرد تا در پروازي دوباره جاني تازه را بازيابد.
كداميك از ما يكديگر را"اهلي"كرديم كه چنين مي گذرد ايام فراق. و ماجرا چه بود، چگونه بود اين آذرخش اميد بخش كه همه بادهاي جهان را فراخواند و ماهتاب و آسمان را نيز به گرداگرد خويش.
"قاصدك ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريد. "
و همه چيز ازتو آغاز شد و تو انتهاي راهم بودي ، مكرر در همه نگاهها و نجواها و دلبستگي ها و دل سپردنها و همگي شان تو بودي كه سحر بودي و جادويي اميد بخش، معجزه اي بزرگ كه پيامبري را به همراهي آمده بود. و معجزه خاموش زندگي من تو بودي .
و تو را معجزه مي نامم كه درهر نظر به كسوتي مي آمدي و بازمي گشتي و من در تو ادامه مي يافتم و باز ديگر باره و ديگرگاه، تا هم اينك كه در خود جاي گرفته اي.، دور دست و بي انتها و من سخت دلتنگ تو هستم.
بايد همه چيز مسير خود را در تو بازيابد، بايد نوري تابيده شود و تو نمايان شوي.
تنها
خطوط موازي
نوعي نگاه مسقف
ياسي سفيد و مه آلود
و دواير ناتمامي كه به غرايب راه مي برند
بر جاي مانده اند
اما
مچالگي موزون روزها
گشاده خواهد شد
و سارهاي ديرينه
در پس مانده هاي آفتاب
بازخواهند گشت
اگر
....
پنجره بسته ای را می مانم
که دستی می گشاید مرا
هرروز
بی آنکه خود بداند
و یا احساس کند
بادی را که در من می وزد
*
آنقدر به چهره او دست سائیده ام
که شکل دقیق هر جزء را به خوبی می دانم
چشمها
دهان
بینی
و گونه هایی مناسب برای لغزش اشک
*
او را نمی بینم
مهی غلیظ
فروپوشانده او را
بادی را که در من می وزد
*
بسته می مانم
بادی نمی وزد
و چهره او در من رسوخ خواهد کرد
او را خواهم دید!
بزک کرده ای
تا عشق را لابه لای شریانهای فرو بسته ات
زنده نگه داری
التیام این روزها
بوسه ای است که تو آن را در تمامی اعماقت خواهی بلعید
چندش آور است
این تمایل نامیرا به عشق
که در تمامی اعصار تکرار می شود
گیسوانت چونان مارهای وحشی
براندامهای من می لغزند
تاریکی گستاخت کرده است
دوران زمین را از یاد برده ای
و تندبادهایی که می وزند
و رعشه مردگان در مقابر با شکوه
اندوهت را هیچ پوزخندی التیام نخواهد داد
گاه که بزکهایت را زمان به نیستی می برد
انگشتانت به رقص می آیند
از میرایی عشق
بر جراحتهای عفونت بار مردگانی که روزی – شاید – عاشق بوده اند
و چنین است دلخوشی هایت
اشكال موزون برسيب سبز!
يك گاز بزن
وگريه كن
يك گاز بزن
وبخند
يك گاز بزن
و مرا فراموش كن
سكوت كن
و در حجم فواصل بيآويز
رختهاي روحت را
به آوارهاي هميشه
و التهاب هاي ناپيدا
در بطن روزها
سكوت كن
و رهايشي سترگ را بيآغاز
اي هميشه مسكوت مدور!
و درختان
سايه – سايه
سرشاري خويش را فرو مي ريزند
و اتاقك محقر را
ميوه هاي كاج را
"سایش هستی ت
چه غمگنانه پایان یافت"
....
به یاد آر!
رسوخ رنج را
و رقص های مرگبار دهشت را
نیز
چه خوب می کوبید
زوال بر دف چشمانت
و کالبدت عجیب می نالید
چه های های رقت انگیزی
چه حرفهای مسمومی !
و بعد...
تو را به باد سپردم
و خود
فرو مردم! (خندان)
بازمی گردم
به تو
که از آن آغاز شده ام
و فریاد می زنم
تلالوء صدایت را که میان سنگ ها و صخره ها پژواک دارد
اندوهمان را بگسل
از روشنایی روزهای گذشته
خاطره ات تجلی یافته است
در چشمان کودکانی که از میرایی خویش می گریند
آغوش بگشا
به تاریکی
به سکوت شبهایی که استتار کرده اند
مرگ ترا در خویش
و چشمانت را مغموم فرو بند
به روزهایی که از فاصله عشق تهی بودند
با بوسه هایی بدوی
تابوتم را گشود
و من گرم شدم
گرم و نیرومند
آه اما
صبح رستاخیز
به جنازه ای چشم گشودم
که لبهایش داغمه بسته بود
و جز تاول های چرکینی که می خندیدند
هیچ نبود
او مهربان بود
مهربان و نیرومند
و جز خاک سرد و نمور نگاهش
جز تنهایی کرم خورده اش
هیچ نبود
اما آه
چه بستر گرمی بود تابوت
نفس نفس می زدیم
و بدویت
با زوزه گرگها
منتشر می شد