تبليغاتX
تلواسه

۷.نوشتن براي نوشتن. براي اينكه تو بداني ام. اي مخاطب روزهاي درد آلود من. كه من از دردهاي تو هيچ نخواهم دانست، از روزهاي ناپديد شده تو و از درون مستعمل و اندوهگين ات. اما نوشتن مرا به تو مي رساند. به تو. به همه روزهاي دوري كه نخواهم ديد. نخواهم زيست. چكاوك هاي بي سرانجام را به ياد داري كه در پائيز هاي زود رس، هرس شده اند و خوراك هميشه هاي نامعلوم و اين باغ كه مكاني نامعلوم است و زماني نامشخص.

كه موجوداتي منحصربفرد دارد و تداوم خواهد يافت در هميشه هاي دور. اينها را فقط به خاطر پرهيزش مي گويم. پرهيزي كه بايد گريبان ما را بگيرد و ما را از همه باغها دور كند. پرهيز از خودمان كه انعكاس آبهاي دوردستيم.

خاكستري است او كه مرا مي نگرد،  چشم تكان مي دهد و نگاه و دست و من نمي بينمش. او را نمي يابم. چهره اش مدهوش است، با پوستي بدون لك و پيس. بدون داغ روزها و ديوانه.

سرمست علامتي است سرخ كه نشان او است كه ماه را در دستهاي پنهان شده خود دارد. علامتي كه به يك لحظه دور آويزان است. التهاب ملايم در چشمانش مي درخشد. سطوح عشق در سطوح موزون شده باغ در هم مي آميزد و تنگ در تنگ من لحظه اي جانكاه التيام مي يابد.

+ نوشته شده در  یازدهم خرداد 1389ساعت 12:27 PM  توسط   | 

۶. به نظر مي رسد كه ترس در مبداء قراردارد. در سكوتي كه جهان را فراگرفته. مبدا همه چيز.  همه كارهايي كه ما انجام مي دهيم. تمامي آنچه كه در باغ نيز رخ مي دهد. آنچه كه بر سر گنجشك آمد. استحاله اش به يك موش كثيف چنان كه عنكبوت مي خواهد.

امروز يك كارت دعوت داشتيم به جايي يا چيزي خارج از باغ. و اين كارت براي سايه  هيولاي باغ ارسال شد. فكر مي كنيد كه امروز با چه چيزي مواجه شدم. ترس. ترس هيولا در ابعادي پنهان. چيزي كه او را در بدل شدن به يك هيولا موثر افتاده بود. ترس. اين آن چيزي بود كه در درون جان و روح هيولا خانه كرده بود. و اين چيزي بود كه رفتارهاي معوج هيولا را باعث مي شد. و البته اين همان چيزي بود كه عنكبوت را در دام خويش گرفتار ساخته بود. ترس همه شان را  بلعيده بود و در بزرگي ابعادشان وضوح يافته بود. اتساع و انبساط اعضا نمادين و آشكارين گوارش بنا به افزايش مدفوع در روده ها و يا انسداد روده!

بزرگ شده بودند، در حجم و اندازه هايي غير قابل تصور كه از رشد ذاتي شان با در نظر داشتن بالاترين نرخ رشد طبيعي هم (البته با توجه به ماهيتشان و حدود فيزيكي و متافيزيكشان)انتظار نمي­رفت. و اين تنها به ترس برمي گشت. ترس آلوده به افيوني غني.

رگبرگهاي ملتهب باغ درد مي­كشيدند و ترس ادامه مي يافت. وارد باغ شدم. و كركره ها براي همواره پايين كشيده شد. كركره هايي كه ترس را پنهان مي ساختند از چشمان من و باغ غوطه ور بود در ترسي بي بديل و سپيدرنگ.

+ نوشته شده در  دهم خرداد 1389ساعت 11:22 AM  توسط   | 

۵. حالا ديگر سكوت همه جا را پر كرده. حالا ديگر لحظه ها از هرگونه زيستي تهي هستند. حالا ديگر مرگ نقش نخست اين نمايشنامه را بازي مي كند. گاهي اوضاع اينگونه مي شود. اميد رخت مي بندد و ديگر هيچ. ديگر گنجشك و شاپركي اهميت ندارد. بايد به حال خودشان رها شوند. بايد طعمه عنكبوت شوند و اين تجربه را با پوست و گوشتشان حس كنند. زندگي موجوداتي اينگونه حقير بايد همين گونه ادامه يابد. تنيده در ترس و لذت خوشبختي ناشي از آن. غمگين بودن اين موجودات، مضحك و دروغين است. غم در ادامه يك زندگي واقعي و شرايط آن، از دست دادنها و فقدان ها و تنهايي ها روي مي دهد، نه زندگي اي كه غير واقعي است و آميخته با ....

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1389ساعت 12:23 PM  توسط   | 

۴. نقطه پايان را از هم اينك گذاشته ام. كه با نوشتن هر كلمه و هر جمله و با افزودن هر سطر  قبل از آن نقطه، به تعويق مي افتد، فاصله هاي پيشين آن كش مي آيد و پايان را به زمان و مكاني نامعلوم هدايت مي كند. منتظر رفتن هستم. تاريكي تمام باغ را فراگرفته، گنجشكها از زماني كه گريستن را از ياد برده اند،‌ پاكي دلشان را هم از دست داده اند. گنجشك امروز به خرده ناني كه  در مقابلش ريخته اند دل خوش كرده، اين قصه اي است كه هرروز تكرار مي شود، درباره شاپرك و مابقي هم مصداق دارد، از عنكبوت مي ترسند، اين را به هزار زبان و هزار نگاه اذعان مي كنند. ترس در تمام وجودشان خانه كرده. نگاه ترساي گنجشك بر مهرباني اش غلبه كرده. او عنكبوت را مي پرستد و ترس اينگونه است.

اما اين تمام داستان نيست، شاپرك هم هست و ديگران و همه و همه و همه. حتي شايد چكاوكهاي مرده. گنجشك مژه مي زند. مسكوت است. عنكبوت سرش را برروي گنجشك خم كرده و در حال بلعيدن اوست. گنجشك مغموم است. باغ در حال پايان يافتن است.

بايد به گذشته ها نقبي زد تا امروز را از پايان يافتن نجات دهم، بايد فاصله ها را به نقطه پايان بيفزايم، بايد به ياد آورم روزهاي خوب را، روزهاي خنديدن گنجشك در آغوش عنكبوتي كه هنوز از درون خويش متولد نشده بود.

نظم و سكوت و رايحه دلنواز كوچك بودن، اين آن چيزي بود كه آن پرنده كوچك را مورد توجه قرار مي داد،‌ و البته مهرباني اش. هيچگاه شعر نمي گفت،‌ شعر در درون او متولد نشده بود، شاعر نبود، و يا حتي هنرمند يا موجودي خاص. كاملاً‌ معمولي بود و اين اولين خصيصه اش بود. اما متفاوت بود در اندازه احساسي كه تحمل پذيرش آن را داشت. سرماي شديد، دردهاي بزرگ و غمگيني مداوم.

حالا ديگر همه چيز از بين رفته بود. ديگر هيچ چيز مثل سابق نبود. گاه احساس مي شد كه باغ در حال تخريب است. كه ديگر نمي توان به آن پارك رفت و آمد كرد. كه تمامي دربها از پيش قفل شده اند. كه كليدها گم اند و گنجشكها براي هميشه ماهيت خود را از دست داده است. اما اميدي نامانوس كه از لامپهاي فلورسنت سقف باغ نشات مي گرفت، ‌از نور محدودي كه از چشمان گنجشك سوسو مي زد، فاصله تداوم بخش لازم را ايجاد مي كرد.  

+ نوشته شده در  هشتم خرداد 1389ساعت 10:21 AM  توسط   | 

۳.باغ سرشار از جنب و جوش بود، عنكبوت تاريك به سراغ پروانه آمده بود و سعي در خنديدن داشت، سرش را به سمت بالا حركت مي داد و ايده قهقهه را در ذهن مي پرورانيد. عنكبوت با پروانه دوست شده بود. پروانه به كامپيوتر مقابلش خيره شده بود و مشغول كار بود، گنجشك به آرزوهاي دوردستش فكر مي كرد.

همواره به نظر مي آيد كه هنگام سخن گفتن از عنكبوت است. عنكبوت سياه بدخواه، عنكبوت هميشه تنها، شكست خورده در عشقي ديرين و اينك تنها. همه چيز مشمول اين تنهايي مي شد، همه كساني كه تنها نبودند و  بايد تنها مي شدند. همه كساني كه خواب مسكوت عنكبوت را بر  مي آشفتند.

تخيلاتي داشت كه احساس مي كرد همانگونه كه آنها را مي انديشد و مي بيند اتفاق مي افتند

عنكبوت در خود فرو رفته است، مي انديشد، پي در پي و بي مانند. براه افتاده است. باز هم به سراغ پروانه نامانوس آمده ، سردرگم است. گويي تارهايش تاثير خود را از دست داده اند. شاپرك خندان است و گنجشك را از ياد برده. چكاوك ها ديريست مرده اند.

 

باغ اندوه ادامه دارد، عنكبوت باغ را ترك نمي كند و تكرار مي شود. مانند انعكاس  سرد درد در تني داغ. مانند رعشه هايي كه فضاي كوهستان را در برگرفته اند. ضرورت هاي  بزرگ مرا       مي­خوانند. كودكان فردا و طومار درشت خطوط انتقال از بدويت به هنجارهاي نشخوار شده  ديربلع بشريت. بايد بروم. باغ تنها خواهد ماند. با انعكاس عنكبوت در تارهاي صداي پروانه و عشقي ديررس كه هيچگاه از ياد عاشق ديرينه باغ نخواهد رفت. عاشقي بيچاره كه دستهايي خاكي را مي پرستيد.

+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1389ساعت 11:39 AM  توسط   | 

۲.اينروزها همه چيز در ذهنش مي درخشيد، ابرهاي مسموم در آسمان ارغواني هنگام غروب. مترسك هاي مسئول برنشسته بر ديواره هاي درياها يا تكيده بر صندلي اتومبيلها و چكاوك هاي بي سرانجامي كه در اذهان مغشوش پرپر مي زدند. همه چيز در درياهاي لبالب از نور منجمد شده بود و باغ يا هرچيز ديگر، آنها را از او و او را از آنها منفك نمي كرد.

لغات را به ياد مي آورد كه هر يك  ديگري را به ياد مي آوردند،‌ هر يك دليل ديگري بودند و بر ساخته ديگري چنانكه "چندين"  بر ساخته انفصال بود و گوياي تفكيك و دوري و...فلاسفه  بي شماري بودند كه  هر روز حباب مي­جويدند و اذهان مدهوش خود را غريق بادهاي بي­ فرجام  مي­ساختند. باز هم به باغ رسيده بود، وارد شد و سلام هاي متعدد تكرار شدند. سلام هاي متعددي كه از انفصال حكايت مي كردند. از دوري همه آدمها و روزها و تمامي چكاوك ها، گنجشكها،  مرد مهربان، شاپركها، عنكبوت تاريك و باغبان مسكوت. 

آنروز را منتظر حادثه اي بود، حادثه اي كه شكاف لحظات را پر كند و به اندوه مستاصل بيافزايد. حادثه اي كه معنايي كوتاه فراهم كند براي هميشه هاي دور. دانست كه به پرگويي افتاده است آنقدر در اندوه و درخشش لحظات فرو رفته بود كه سلام هاي خود را بارها و بارها به تكرار گفته است. آنقدر كه واژه سلام مستحيل شد در روز و سكوت باغ. و شاپرك را به فكر فرو داشت.

+ نوشته شده در  چهارم خرداد 1389ساعت 12:22 PM  توسط   | 

باغ اندوه بخشی از مجموعه ای است که ناتمام باقی ماند تا روزی که شاید از این باغ بدر روم...

 

۱.هر روز به باغ مي آمد، باغي دور دست و پنهان، يا شايد هم پارك بود، يك پارك بزرگ و زيبا كه تعداد بسياري درآن رفت و آمد مي كردند، وارد كه مي شد به همه سلام مي كرد، به گنجشكهايي كه در گوشه و كنار ميزها نشسته بودند و در درون خود به جيك جيك كردن مي پرداختند، لبخند گنجشكها زيبا بود و به او آرامش مي داد حتي وقتي سالها از آن روزها گذشت  باز هم لبخند محزونانه گنجشكها را نتوانست فراموش كند. بعد به آسماني كه از پشت شيشه هاي تميز آشكار مي شد نگاه مي كرد آخر هميشه كسي آنها را تميز مي كرد و برق مي انداخت، كسي كه عمدتاً ناپيدا بود،‌گاه گاهي نيز ديده مي شد به عنوان مردي كه مهربان بود و ساده و البته كسي كه از ياد نمي رفت؛ با همه پنهاني ذاتيش. شاپركهايي هم بودند كه پشت ميز مي نشستند و بلند بلند حرف مي زدند. درباره كار، درباره اوضاع زندگي كه هرروز سخت تر و سخت تر مي شد و درباره عشق كه سالها از پژمردن آن مي گذشت. پروانه معصومي هم بود كه مي خنديد و ديوانه وار به زيبايي خود مي نازيد و بدنبال يافتن جفتي به درو ديوار مي زد اما عمدتاً بي نتيجه بود، هميشه پشت به نور مي نشست و نامش زيبا بود. پروانه هميشه چشم براه بود. و هيچ شمعي كه بتواند بدورش بچرخد و برقصد يا كسي كه زيبايي و قلبش را ببيند پيدا نشد.

 ديگراني هم بودند كه به آنها سلام مي كرد پسرك غمگيني كه خوابهاي تيره و ترسناكي را در تمامي شبها با خود حمل مي كرد. و پسركي ديگر كه بار همه اندوهش را از فقدان عشق در قهقهه هاي مستانه اش مي ريخت كه گاه و بيگاه نثار روزها و آسمان و تعفن موجود در هوا مي كرد. آدمها، اشيا و نگاههاي ديگري هم بودند كه شايد بعدها به آنها سلام مي كرد و يا چيزي ديگر، اينكه نبودند و و يا بزودي از ياد مي رفتند. تمام روز شاپرك و گنجشك سخن مي گفتند. عنكبوتي تاريك پشت ميز در خود فرو مي رفت و به اميد تنيدن تاري جديد در اندرون موجودي جديد وقت مي گذراند. آنجا مملو از آدمهاي منتظر بود و باغبان پير كه مسكوت مي نشست و تجربه  هم حسي با ديوارها را زنده مي­كرد. ديوارهاي مقدس كه  شور  شهود و  طراوت را در آدمي مي پرورانيد. سقف پر از لامپهاي با نور سفيد بود، اندوه واپسين مولفه اين فضا بود كه گمگشته  اهداف خويش را دنبال مي كرد. باغبان پير به شيشه هاي مقابلش خيره مي ماند و هيچ وقت آدمهايي را كه در آنسوي شيشه ها راه مي رفتند درنمي يافت. زنگ تلفن ها مدام بگوش  مي­رسيد. تهويه مطبوعي وجود نداشت . باغ سردرگم سرما و گرما بود كه اعضايش را از دست مي داد. خورشيد بيرون باغ گسترده بود و به زندگيش ادامه مي داد با اين حال روزهايش را تكرار مي كرد. چيزي كه در باغ اتفاق نمي افتاد. باغ در پايان روز كش مي آمد تا فردا كه سلامي دوباره آن را بيآغازد و ادامه دهد.

 

+ نوشته شده در  سوم خرداد 1389ساعت 3:10 PM  توسط   | 

به كهنه ترين روز سوگند

خدا ديري است مرده

اما

اين زندگي ميخواره پست

-هر روز-

-هر لحظه-

نشخوار مي كند

شادمانگي ر ا

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 3:21 PM  توسط   | 

 

ميان كار و بار جهان

بهترينش

آفرينش تو بود بدستان خداوند

+ نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 11:53 AM  توسط   | 

انباره درد شده ام

فرو كه مي ريزم

متلاشي مي شوند

و تكه تكه مي بارند

...

رقيق شده بودم

دردهاي آخر بود

هنوز مي گريستند

و رعشه ها كامل مي شد

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:59 PM  توسط   | 

چه طربناك بود

زوزه زوال

آنگاه كه عشق مي خراميد

و در ولوله ترديد

سبك و آرام به خواب مي رفت

عشق

زخمه اي است تهي بر دل

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1389ساعت 2:35 PM  توسط   | 

پرندگان به ازدحام روزها هجوم آورده اند

و حواشي هستي را مي جوند

با بالهاي ميرائيشان

انديشه هاي تو مرده است

برگهاي مخمور پائيزي

زمستان را از ياد برده اند

و تو بر پلي از هوا مي خزي
+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1389ساعت 1:1 PM  توسط   | 

انتها

ابزاري است براي بودن

پايان هر چيز از استمرار آن حكايت دارد

و بي نهايت يعني هيچ

يعني سكوتي كه محور اعماق صداست

حالا به ديدار من بيا

و روزهاي بي پايان را به انتها برسان

اي مرگ غم آلود

واپسين ناله هايم را گوش فرا ده
+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1389ساعت 11:17 AM  توسط   | 

 

سنگواره هاي گسترده در پناه اندوهم

آرام مي گيرند و به خواب مي روند

تو همه چيز را به سكوت مي گذراني

مرگ روزها و استنشاق غم لابه لاي ايام جواني

من پير شده ام

و تو هنوز در تصورات من جوان هستي

جوان و اندوهبار

گلبرگ ها را ببين و بهار نورس را

 كه از يادها رفته است

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 2:59 PM  توسط   | 

 

چنگابه هاي صدايت مي خراشند

نظاره گان متحير را!

خصيصه ات زيستن در روزهاي بي انتهاست

در حاليكه غروبهاي من پياپي فرامي رسند

آرواره هايت باز و بسته مي شوند

و شايعه هاي مسكوت را

در زرورق سيگارها مي پيچند

حلقه هاي دود غروب هاي تو را مي سازند و

روزهايت به پايان مي رسند
+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1389ساعت 12:53 PM  توسط   | 

 

 بهارها آشوب مي شود در دلم

هنگامي كه گلهايي مي شكفند

كه در خواب زمستاني مانده اند

 

پيچك ها به پرواز آمده اند

تراكم سوگ تقليل يافته

و جنبشي بي فرجام

نويد بخش پايان اندوهي است كه آغاز خواهد شد

 

بهار جيره خوار زمستان پارينه است

و مرگ را خاموش و مبهم لابه لاي بوته هاي وحشي

ميان غنچه هايي كه روزي خواهند پژمرد

و آسماني كه بهاري مي گريد

پنهان داشته

 

لبخند هايش تصنعي است

و زادگاهش را هر روز مرور مي كند

در روزهاي بهار كه به شب ختم مي شوند

و در جوانه هاي بي سرانجام اميد

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1388ساعت 8:53 AM  توسط   | 

 

به سوگواره هاي ابدي مي مانم

ناتمام

و رنگپريده

و در خلاءيي منقش غوطه ورم

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1388ساعت 9:46 AM  توسط   | 

گام مي زنيم

ميان درختستاني پراندوه

                        پر برگ

لابه لاي شاخساران

        اميدي پر مي زند

كه از چشمان ما رخت بر بسته

و گريستن لبخند ماست

بي دوام

 عميق

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1388ساعت 11:38 AM  توسط   | 

 

تاژك هاي نگاه تو

لبخند هاي مرا مي روبد به بهشتي ديرپا

كه اندوه مرا مي فرسايد

دوست داشتن تو دشوار است

دشوار چون تكيدن يك كوه

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1388ساعت 10:32 AM  توسط   | 

پرده هاي كركره اي

چون دندان هاي سپيد مرگ

نور روشن روز را بر ما مي تابانند

و ما در تابوتي بزرگ

مرگ خيال اندود و مسطح خويش را جشن مي گيريم

همه ما

روزهاي خود را

در تكامل اعداد مي بازيم

و نيز عشق هايمان را

حلقه هاي پيچان صفر بر حلقوم ما مي پيچند

نفس هاي آخر انسانهايي كه

ديريست مرده ايم

+ نوشته شده در  دوازدهم اسفند 1388ساعت 10:16 AM  توسط   | 

تمامي شاعران

زندگي خويش را

در شعرهايشان مي گريند

هجو و هزل

كنايه و استعاره

هيچ يك از بار اندوهشان نمي كاهد

گريستن كافي نيست

و حتي زخم زدن بر خويش

هيچ يك از ضربه هاي تيشه اي كه بر مويرگها فرو مي ريزند

مرهمي بر غم نيست

تمامي تدابير بي حاصل است

شاعران

زندگي خويش را

در شعرهايشان مي ميرند

و چيزي از اندوهشان نمي كاهد

+ نوشته شده در  یازدهم اسفند 1388ساعت 8:57 AM  توسط   | 

من مستعد عشق ورزيدنم

و اگر بر من بتازي

چون استوانه هاي سبز

خواهم روئيد

 

ديواري سهمگينم

بلند و كامل

اما تو عبور خواهي كرد

از من

بسان روحي گمنام

شبحي ترسا

جنازه اي متروك

گريخته از گور

آميخته با عطري متعفن

 

چون پيچكي بر ديوار

خواهم آويخت

به خويشتن

به لحظه اي گذرا

كه تو

از من

عبور كردي!

+ نوشته شده در  دهم اسفند 1388ساعت 10:11 AM  توسط   | 

آرام باش

چون دانه اي برف بر روي زمين گرم بنشين

بمير

آرام، آرام

گريستن براي ما خوب نيست

براي لهجه ابديمان خوب نيست

آرام باش

آرام

+ نوشته شده در  هشتم اسفند 1388ساعت 2:4 PM  توسط   | 

موجاموج

برآمده ایم

به آفتاب

به مهربانی و مستي

به سکونت در رود

به بادها و برگها

به دریاهای دوردست

و عشق بادبان برافراشته

بلند

و روشن

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1388ساعت 4:38 PM  توسط   | 

 

نگاهي داسي شكل دردهايم را درو كرد

حالا

خاليم، باير و بكر و غمناك

+ نوشته شده در  نوزدهم بهمن 1388ساعت 3:36 PM  توسط   | 

 

و من به مسائل انساني مبتلايم

و درد مي كشم

 

به سايه ها نگاه كن

به سايه هايي كامل و خاموش

كه بي غش و غريب

در صحن زندگي پهن شده اند

و لابه لاي خاكها پايمال مي شوند

به سايه ها بپيوند

به آنچه انسان را بر مي انگيزد تا

درد بكشد

 

پرندگان جنون آسا

بر ستيغ فرود مي آيند و چون تبرهاي روشن درد و نور

سايه ها را مي شكافند

و در انساني دردمند غوطه ور مي شوند

آوخ..

+ نوشته شده در  هجدهم بهمن 1388ساعت 12:21 PM  توسط   | 

گاهي اوقات

كه سايه هاي شبانگاهي روي خستگي مان مي افتند

انحناهاي ابدي از ياد مي روند

امتداد ديوار ها نيز

حتي

گاهي

ريشه مي دوانيم

عشق مي ورزيم

لبخند مي زنيم

ثانيه هاي رنگ پريده مي گذرند

پر از خلاءيم

صداي سوت قطاري در سكوت دو ريل مي پيچد

و ريلهاي موازي ، در انحناي خويش مي ميرند.

فواصل ادامه مي يابند

 و ماه چون داسي

سوايه شب را درو مي كرد.

+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1388ساعت 1:10 PM  توسط   | 

 

در امتداد سايه اي ايستاده ايم

مورب و خاموش

پنيرك عشق رشد مي كند

و در توالي انسان

و در توالي خط و خطوط انساني

بدل به سايه اي از نور مي شود

به لهجه اي از تاريكي

به گماني گنگ

به انقطاع مكرر

به ناتمامي مرگ

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1388ساعت 2:1 PM  توسط   | 

در تاريكي شكل مي گيرم

چون خدا

كه در رنج

پنجره اي هستم پر از لك و پيس

بر اتوبوسي دود زده

و مي زيم

چون پسركي كه ژنده چرخي را پيش مي راند

با چوبدست زمخت عطر آگينش

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1388ساعت 1:10 PM  توسط   | 

 

وصلي ميان فاصله پيداست

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1388ساعت 3:55 PM  توسط   |