تبليغاتX
سکوت

هيس !

 

بيدار مي شود

 

طبع شعرم

 

و آنگاه

 

آنقدر خواهم گريست

 

كه تا چشمانت غرق شوي

 

لبالب از من

 

و اندوهم

+ نوشته شده در  ساعت 19:34  توسط   | 

مسافت روزها

پایان نمی پذیرد

و اندوه من

تو

سترگ ایستاده ای

وخموش می نگری

به من

وفروریختن رگبرگهایم

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:49  توسط   | 

صخره هایی سنگی که

سکوت را به دامنه دشتها می کشانند

نشخوار اندوهشان

ترنم روزهای ماست

ابدیت را می جوند

و به شکل خاکهای مواج

شناورند

بر آسمان بی پیرایه

+ نوشته شده در  ساعت 10:36  توسط   | 

براق است نگاه اندیشناک تو

 

چون زرورق های مچاله موجود در زباله های متروک

 

هوا غمگین است و به رنج آمیخته

 

اشعه های خورشید تورا جذب می کنند

 

و تو هنوز آلوده گذشته ای

 

صدای کودکان در بادهای دورادور می پیچد

 

و اندوه تو ژرف تر می شود

 

التیام معنای متفاوتی دارد

 

با آنچه که می دانی

 

کوههای سترگ را به یاد بیاور

 

که خاک شده اند

 

و تبدیل روزهایمان

 

گریستن هیچ عمقی ندارد

 

بر ارتفاع کوهها

 

و فراموشی سودی!

+ نوشته شده در  ساعت 18:18  توسط   | 

 

بخشی از شعری که سالها پیش خوانده ام و شاعرش را به خاطر نمی آورم؛

و عید خواهد شد

و حاجی فیروزه خواهد آمد

و سالی یه روزه خواهم آمد

و من به خوابت خواهم آمد

و برایت عیدی خواهم آورد

تا دوری ستاره ها و تشنگی گلها

ترا به یاد پاییزهای گذشته نیاندازد

+ نوشته شده در  ساعت 18:59  توسط   | 

بادام های سوگ اندود

ازمیان انگشتانت

آغشته به اشکی غریب

به دامن من می لغزند

دامن رویاهایی بی دریغ

که من و تورا

در رنج و عشق

یگانه می سازد

و نیز جاودانه.

+ نوشته شده در  ساعت 23:48  توسط   | 

 

 

مرگ؛ آه یادم آمد.

سالیان پربارگذشته چیزی به این نام وجود داشت.

چیزی که هرروز مارا درخود حل می کرد. گرم و گم.

هنگامی که از یاد می رفتیم/ معمولاً پس از عشق/

دقیقاً همان روزهایی که گل-میخ ها روی پلک هایمان می روئیدند.

و همانطور که بدویت بی پایان ره می سپرد؛

همانطور که انسانها از سوی سازمانهای بلاهت موزون منتشر می شدند

(گرچه به اقصی نقاط هستی، حتی به دیرپاترین اندوهزارهای یک عشق)

 موزه مرگ شکل می گرفت؛ بی کم و کاست و پر شکوه؛ پرمعنا.

 و درگیر و دار جنگها، اوضاع بهتر بود، بازدید برای عموم آزاد و هر روز هزاران جنازه.

روزهای درازی گذشت، پاره های بسیاری از شب شکفتند و همه ما مردیم.

حالا چه اهمیتی دارد که از دیوارهای نمناک بگوئیم با بوی غریب کاهگل یا از

 خورشیدی درخشان یا حتی از سکوی غسالخانه ها. مهم این است که مانیز

 مانند دیگر مردگان ، درتلالوء بی دریغ آفتاب پوست می اندازیم، استخوان می ترکانیم

و نیز لمحه ای می خوابیم.

آرواره های مرگ چروک خورده اند، خسته اند. اما هنوز بسیاری مانده،

روزهای نرفته و انسانهای زنده.

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:37  توسط   | 

حزنی جانکاه

در ترنم صدایت فروخفته

میان گردابه نشسته ای

و خیره به خویش می نگری

همه چیز را از یاد برده ای

فراخنای روزهارا

-        که می تواند تا ابد گشوده شود-

لذتهای بدوی  

و شیرینی غم عشق را    

استوانه های بیهودگی احاطه ات کرده اند

و خنجرها تیرگشاده اند

                            دربرتو

با این حال

نیلوفرهای مرداب

هرروزو هرشب

خواب ترا می بینند

که در خورشید گام می زنی

+ نوشته شده در  ساعت 15:47  توسط   | 

"سوگ سایه"نیست، درد دواردرخشان است که روحمان را می­بلعد، بی هیچ کلام زائد.

نه با تو نیستم، یا حتی با خودم، با آن سایه تاریک چنبره زده درگوشهکناردیواره های هستی هم نیستم. اصلاً با هیچ کس نیستم، او که رنج می­کشد خود بهتر می­داند. آیا هیچ اهمیتی دارد که بگویم چه می­بینیم هر روز- می­گذریم- بی خیال.

شاید که هیچ گاه اهمیت آن بدین پایه نرسیده باشد، هیچ گاه ..شاید.

نه حتی آن روزهایی که بردگان- آخرین بردگان- احساس کردند که برده همنوع خویشند.

بله، بله ، البته که اهمیت دارد، اینکه بدانیم که دیگر هیچ اهمیتی نداریم، هیچ.

حالا بهتر است برویم سراغ خورشیدی که هرروز متولد می شود- که اگر به ساحت مقدس خورشید پرستان برنخورد- همان ابزاربلند خدایان را می­گویم- همین خورشیدی که هرروز می­میرد، بجا آوردید!

حالا او بزک کرده است، لبخندی (دیپلماتیک) تا انتهای چشمانش پیداست وآنقدر دوست داشتنی شده که می تواند همه مردم زمین را ازگرما هلاک سازد. گفتم مردم، آه، بله، همین حشراتی که هرروز این کلوخ آسمانی را چشم به راه خورشید گز می کنند. ..

اما تو نباید فراموش کنی که آسمان آنقدر وسیع هست که جایی برای هیچ چیز نداشته باشد.

+ نوشته شده در  ساعت 19:39  توسط   | 

ماده گرگ وحشی

خود را به یاد می آورد که در اندرون کودکی دارد نارس

و زوزه های اندوهش از حلقومش فراتر نمی رود از درد

 

لباده نخ نمایی به تن کرده ای

تا مفروش زمین شوی _ به فرسودگی و رنج

 

تیرباران می کنند همه مادرانی که فرزندانی میرا بزایند

جاودانگی من از آن تو،

ای گرگ، ای زوزه های غمهایم بردوشت سنگین

 

رگ های نمدین ات را به کوبه های پایم می بافم

زمین نیازمند مقبره توست

و اندامهایت که چونان سنگ خارا ترد است

 

کشاکش بر تکامل جنازه ات راه مرو

دویدن دربادهای دور تو را می پراکند نیز

                                 که حامل خاکستر امواجی

 

ای فرزند بزرگ؛ ای آغاز تمام شده

به سخنان مرده  مادرت گوش فراده

+ نوشته شده در  ساعت 19:0  توسط   | 

اختاپوس سرخ

جراحتهاي تو را مي بويد

گوش به زنگ است

تا اندوهت را در اعماق ببلعد

و در چشمانش سوسو كند

+ نوشته شده در  ساعت 22:8  توسط   | 

زمان به انتها مي آلايد

زمين بستري است براي عشق ورزيدن با تو

و امواج نور

مضامين بهت عاشقانه اي

كه از سكوت تو صادر مي شوند

 

تو هنوز در راه خويش مانده اي

گرداگردپلكاني مدور

مي چرخاني خود را

به دور خود مي چرخي

و ثانيه هاي محبوب من از دست مي روند

واپسين دم زيستنت،

 

پنجره ها به كشتزاري از ديواربازمي شوند

پياپي و بي پايان

زمين گرد خويش مي چرخد

و ما درهوا معلق مي شويم

غوطه وردرآسماني ازآب؛

 

حبابهاي بوسه در خلاء كشتزار

به پرواز مي آيند

برتمامي ديوارها پنجره هايي كوچك و چوبين مي رويند

كشتزار عطر نفسهاي تورا مي يابد

دقايق بي انتها در حضورت ساكن مي شوند

 

عشق گلگون كرده است

خون سپيدت را

اينك مكان محبوبت را يافته اي

گردون هزمان را سخت برهم مي زني

هزاران سال مي گذرد؛

 

كشتزار مردگان درحبابهاي بوسه آرميده است

+ نوشته شده در  ساعت 23:21  توسط   | 

نمك سود شده اي

ولنگاريت به كسب سود نمي آيد

و درياها مشوش اند

صدايت را درخود پنهان كرده اند

در زير موج هاي لاينحل

و طاق آسمان را به زير مي كشي

گاه كه چنين محتوم سخن مي گويي از مرگ و عشق

نكند داس ماه همدست توست در پريشان پارگي آسمان مندرس

 

ديوارها را به ياد آر

و چلچراغ هاي منحوس را

و لبخندهاي آماس كرده بر چهره اندوهمان

 

چرا تو هيچوقت به ازدحام آن روزها باز نمي گردي

تا مرا بيابي

تا اندوه زخمگين مرا - ملتهب ومسري - دردرون خويش به تهوع آوري

چرا تمامي آوازهاي ساكنان رود ناپيدا را

             از يادبرده اي

 

خميازه هاي آسمان كسالت اين روزها را تشديد مي كند

صندلي هاي خالي بيهودگي را در چشمان تو مي جود

تا طعم آن روزها را به اشتهاي كور تو باز گرداند

 

شيارهاي چشمانت زه كشي مي شوند

بوي اندامهاي نمك سودت

حشرات را از ذهن مي پراكند

 

اي تابوت سهمگين

از  درون خويش برخيز

 و گريستن بيآغاز

+ نوشته شده در  ساعت 18:51  توسط   | 

تاس

 

وقتي كه مي مردم

باران مي باريد

و من در تاريكناي هستي

در خويش تنيده بودم

- عريان -

و روحم را درلغزش يك تاس مي باختم

+ نوشته شده در  ساعت 1:15  توسط   | 

او را به خاك سپرديم

طي ساليان دراز

با سرعتي جنون آسا

و او به رنگ خاك شده بود

در روزهاي آخر

روزهاي پايان

و ما همگي بدلي بوديم

بيرون اززندگي

با صورتك هايي كامل

و بر تداوم روزها مي افزود

خورشيد

مهتاب

ودرخت

همهمه بود

پله ها را تكرارمي كرديم

بالا يا پايين

چه تفاوتي مي كرد

حالايكي متولد مي شود

و چون خورشيدي به رنگ خاك مي درخشد

او ناله مي كند

صداي باد مي آيد

و همه چيز گم مي شود

زير گامهاي خميده ما

+ نوشته شده در  ساعت 0:22  توسط   | 

 

 

مرگ حلقومم را مي فشرد

پرواز هاي سياه جيغ مي كشيدند

و خاك در ضجه هاي سرد خود فرو مرده بود

 

......رنجها هميشه نيمه تمام مي مانند

و هيچ غربتي فرو نخواهدريخت

 

آي ! كاهگل

فرياد متراكم محبوس

رواج سوگ را از ياد مبر

مرگ خسته بود

و كولي هاي درداندود

مستانه مي رقصيدند 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:48  توسط   | 

ارابه هاي بي چون و چرا

بر جاده هاي ما مي لغزند

و چوبه هاي دار تنها تجمل اطرافند

 

ساعتي به غروب مانده

و نگاه آنها

روي آخرين بعداز ظهر هايي كه هنوز

-بودند-

سنگيني مي كند

و هرروز

 تابوتهايشان از خلال جنگي بي فرجام

باز مي رسد

 

اكنون

لبخندهاي دوخته به عكسهاي آويخته به ديوار

و مشتي استخوان پوسيده متروك

 بر جاي مانده

 و كودكاني كه

-بي پدر –

قد كشيده اند

 

آسمان هموار است

 

و ارابه هاي بي چون و چرا

برمسيرهاي خويش مي لغزند

+ نوشته شده در  ساعت 16:8  توسط   | 


 

فقط من هستم و دستهايم

فقط ديوارها هستند و تكه اي آسمان

اگر بخواهي

دستهايم را به تو خواهم داد

و حتي آسمان را

اما ديوارها را نه

ديوارها تنها يادگار دوستيمان هستند

+ نوشته شده در  ساعت 1:56  توسط   | 

التهابی گنگ    

در تمام مجاري مدفن جاري است

رخوتي هولناك

ملالي موسوم

كه زمان آن باز رسيده است

زمين خميازه مي كشد

                         و حفره ها و شكافها دهان باز مي كنند
+ نوشته شده در  ساعت 9:11  توسط   | 

 

 

 

 

 

 

هوا سرد بود

کهنه برفها

               چون زالو

به خیابان چسبیده بودند و

بلندی هر گام را می بلعیدند

 

یک کاج

یک باجه تلفن

و انتظاری غریب

 

شب بود

و بوی چاودار

و نیز عزیمت او

 

راه می رفتم

لابه لای برگهای مدفون در خاک

                               در برف

                               در باد

 

چیزی می خواند

پرنده ای یا شاید انسانی

 

راه گشوده بود

و سایه او تن کشیده بود

                         روی برفهای خشکیده

    

+ نوشته شده در  ساعت 22:48  توسط   |